محمد تقی بهنام فر
می خورد مردی بر گلوی خويش سوگند
از خيمه ها تا آخرين دم دل نمی کند
آنروز حتا کورها بی چشم ديدند
بر روی نی لبخند لبخند خداوند
صبر جميلی دائما تمديد می شد
در دستهای خسته ی مردانه ای چند
از عشق ملموسی که می باريد آنروز
روييد دشتی بوته های سبز اسپند
هر چند اشک کردگار آخر روان شد
اما از اين مردانگی ها بود خرسند
............................................
خورشيد تلنگری است بر چشمانت
بر خويش تنيده موج در چشمانت
مانند سياهچاله ای پرتو را
مجذوب خودش نموده هر چشمانت
...........................................
با اين تن داغ در حضور خورشيد
در دست چراغ در حضور خورشيد
کردند تن برادری را در خاک
انسان و کلاغ در حضور خورشيد
از خيمه ها تا آخرين دم دل نمی کند
آنروز حتا کورها بی چشم ديدند
بر روی نی لبخند لبخند خداوند
صبر جميلی دائما تمديد می شد
در دستهای خسته ی مردانه ای چند
از عشق ملموسی که می باريد آنروز
روييد دشتی بوته های سبز اسپند
هر چند اشک کردگار آخر روان شد
اما از اين مردانگی ها بود خرسند
............................................
خورشيد تلنگری است بر چشمانت
بر خويش تنيده موج در چشمانت
مانند سياهچاله ای پرتو را
مجذوب خودش نموده هر چشمانت
...........................................
با اين تن داغ در حضور خورشيد
در دست چراغ در حضور خورشيد
کردند تن برادری را در خاک
انسان و کلاغ در حضور خورشيد
+ نوشته شده در ۱۳۸۵/۰۲/۱۴ ساعت توسط ...
|