مجید نصر آبادی
معشوقه ی محاسبه ای
فرمول هایم درست از آب در نمی آیند
کدام انگشت ترم را بفروشم
خرج عشقی که نمی گذرد.
............................................
چشمان مرد
خیره به رقص شگفت توست.
پروانه!
خواهشن کمی آهسته تر برقص.
در دام عنکبوت
نرقصیده خواهرت
یا پیرهن به تن ندریده است
مادرت
دیدی چگونه
جان عزیزش تباه شد.
بر تارهای سست و سپیدش
سیاه شد.
این رقص چندم از دور هزارم است،
کاین مرد پابه پای تو رقصیده است
مدام؟
این خسته تا به صبح نمی آورد
دوام.
فردا صدای اسلحه
کولاک می کند.
رقص گلوله خاطره را
پاک می کند.
.............................................
آن روز
خونپاره پرچممان که بالا رفت
خون پنجه شغالانی شاد باش زوزه کشیدند و
گاو اشتها مردمانی نشخوار کردند و
ما
مات و مبهوت
سرهامان میان دستها
علامت سوالی را به گریه نشستیم
که در انحنای گلویش راز گره کوری نهفته بود
بی که بدانند
هر تعجبی که سر خم کند
علامت سوالی است
......................................
رژیم نمی گیرم
بگذار
شریان هایم بند بیایند
و
خون دلی که خورده ام
هیچ گاه
لبریز نشود
فرمول هایم درست از آب در نمی آیند
کدام انگشت ترم را بفروشم
خرج عشقی که نمی گذرد.
............................................
چشمان مرد
خیره به رقص شگفت توست.
پروانه!
خواهشن کمی آهسته تر برقص.
در دام عنکبوت
نرقصیده خواهرت
یا پیرهن به تن ندریده است
مادرت
دیدی چگونه
جان عزیزش تباه شد.
بر تارهای سست و سپیدش
سیاه شد.
این رقص چندم از دور هزارم است،
کاین مرد پابه پای تو رقصیده است
مدام؟
این خسته تا به صبح نمی آورد
دوام.
فردا صدای اسلحه
کولاک می کند.
رقص گلوله خاطره را
پاک می کند.
.............................................
آن روز
خونپاره پرچممان که بالا رفت
خون پنجه شغالانی شاد باش زوزه کشیدند و
گاو اشتها مردمانی نشخوار کردند و
ما
مات و مبهوت
سرهامان میان دستها
علامت سوالی را به گریه نشستیم
که در انحنای گلویش راز گره کوری نهفته بود
بی که بدانند
هر تعجبی که سر خم کند
علامت سوالی است
......................................
رژیم نمی گیرم
بگذار
شریان هایم بند بیایند
و
خون دلی که خورده ام
هیچ گاه
لبریز نشود
+ نوشته شده در ۱۳۸۵/۰۲/۱۴ ساعت توسط ...
|