یوسفعلی یوسف نژاد
آخر آن خاطره زرد مرا آتش زد
در درازای شبی سرد مرا آتش زد
چشم در چشم نشستیم و تماشا جاری
زیر لب زمزمه ای کرد نرا اتش زد
گفت برگشتن از این راه فقط چاره ی ماست
و همین گفتن برگرد مرا آتش زد
من به تکرار نفسهای کسی خوش بودم
ناگهان مشعلی آورد مرا آتش زد
دیگر از عشق سرودن دل خوش می خواهد
این همه شاعر بی درد مرا اتش زد
............................................
از حادثه سرشارم ،از فاجعه لبریزم
همنام زمستانم ، همسایه پاییزم
نه شوق سفر دارم ، نه ذوق درنگی ماند
نفرین شده می چرخم ، مرداب غم انگیزم
نه کنج قفس دارم تا عمر بسوزانم
نه وسعت دریایی تا موج برانگیزم
هر دست که پیش آمد، در خاتمه خنجر شد
من زخمی تقدیرم ، با دست که برخیزم
دیریست که بی جانم ،انگار رسید آن روز
تا جسم حقیرم را از سقف بیاویزم
در درازای شبی سرد مرا آتش زد
چشم در چشم نشستیم و تماشا جاری
زیر لب زمزمه ای کرد نرا اتش زد
گفت برگشتن از این راه فقط چاره ی ماست
و همین گفتن برگرد مرا آتش زد
من به تکرار نفسهای کسی خوش بودم
ناگهان مشعلی آورد مرا آتش زد
دیگر از عشق سرودن دل خوش می خواهد
این همه شاعر بی درد مرا اتش زد
............................................
از حادثه سرشارم ،از فاجعه لبریزم
همنام زمستانم ، همسایه پاییزم
نه شوق سفر دارم ، نه ذوق درنگی ماند
نفرین شده می چرخم ، مرداب غم انگیزم
نه کنج قفس دارم تا عمر بسوزانم
نه وسعت دریایی تا موج برانگیزم
هر دست که پیش آمد، در خاتمه خنجر شد
من زخمی تقدیرم ، با دست که برخیزم
دیریست که بی جانم ،انگار رسید آن روز
تا جسم حقیرم را از سقف بیاویزم
+ نوشته شده در ۱۳۸۵/۰۲/۱۴ ساعت توسط ...
|