محترم سعیدی

دلم را به دستگیره گره زدم محکم

شعری در من چرخید

پله پله پوست انداختم

شعری در من غلط زد

چند پله تیر کشیدم تا پاگرد؟

شعری از من رد شد

ایستادم تا سیر شلاقم بزنی

شعری در من درد کشید

چند پله کنده شدم تا کفشم؟

شعری در من مرد

مجید نصرآبادی

آبشار پریشان در سر انگشتان کوه ،

گیسوان تو در دستان من ،

در هم آغوشی سایه و آفتاب لمیده در کرانه ی این رود

نگاه من غرق درآسمان چشم های نجیب تو

و عطر بوسه های پیاپی که آشفته کرده است خیال این آلاچیق را....

 

آهای حوای آلاچیق های دامنه های البرز

طلسم تقدیر را به تو پناه آورده است

این پیامبر خسته

تا خدای مونث آرامش را

در آغوش تو بجوید

واز سرچشمه های روشن وحی

در شیب پیراهن تو

                         بنوشد