چــــــه
اتّفـاق غـــــريبي در اين ديار افــتاد
كه گل به جرم قشنگي به دست خار افتاد
و بلبلي كه دلـــــش از بــــــهار گلگون
بود
قـــــفس به دوش گرفت و به قار قار افتاد
دلي كه از ملكـوتـــش يقــــين هــويدا
بود
اســــير شك شد و در بنــــد انتــظار
افتاد
كسي
كه نان شبش را به خون دل مي خورد
براي گريه فـــــروشي به احتـــــكار افتاد
شـــــبان وادي ايـــــمن ز گــلّه غافل
شد
عصــاي معجزه هايش به دست مار افتاد
زبان عشـــق بريدند و گوش خــود را هم
شـــــب خماري از آنجا به چشم يار افتاد
آهــــاي شـــيخ عباشوخ مفـــتي
الفتوي
رســـــاله ات ز دهان شــــراب خوار افتاد
فــضول امر و به معـــروف و نهي از
منكر
به
عشــــق خورده گرفت و از اعتبار افتاد
" و من كه شهره ي شهرم به عشق ورزيدن "
كه از ســــــپيدي چشــــــمان روزگار
افتاد
دلم پياله شـرابي است لب به لب دستت
آهــــاي حضــرت ساقي، نگاهدار ، افتاد