محمد حسن بهنام فر
هر چند که زیرک و ملوسی ای زن
لبخند بزن چرا عبوسی ای زن
بیهوده به کوچه ی علی چپ زده ای
باید که لب مرا ببوسی ای زن
هر چند که زیرک و ملوسی ای زن
لبخند بزن چرا عبوسی ای زن
بیهوده به کوچه ی علی چپ زده ای
باید که لب مرا ببوسی ای زن
وقتی که خراب می شوی زیباتر
از جام شراب می شوی زیباتر
هنگام بگو مگو شدن با چشمت
در پشت نقاب می شوی زیباتر
از شمع فروزانتری و مجنونتر
پیوسته مذاب می شوی زیباتر
وقتی که سوال میکنم زیبایی
هنگام جواب میشوی زیباتر
گاهی پی یک بهانه هستی گاهی
اجبار نمی کنیم شاید باشد
انکار نمی کنیم شاید باشد
هر چند که مثل روز روشن شده است
اصرار نمیکنیم شاید باشد
بايد برويم٬تا کجا ٬روشن نيست
شیطان بشویم یا خدا ،روشن نیست
یک راه دراز و چادر شب در پیش
این راه برای تو و ما روشن نیست
دنبال تو گشته بود آنروز غروب
با دسته گلی کبود آنروز غروب
آنگاه که یکباره تو را پیدا کرد
دل تو دلش نبود آنروز غروب
لازم نیست گریه کنی
فقط کافیست ساعت مچی ام را ببینی
تا به تو بگوید
چقدر د نبال ایستادن دویده ام
پریروز
آخرین ساعتم را
به تنها کلاغی که هنوز روبرویم نشسته
فروختم
که شاید نذرم قبول
هیچوقت برنگردی
تف بر تو که تمام حوصله ام را
یکجا سر کشیده ای
هی با تو ام
عروسک خیمه شب بازی
تف ...؟