تبليغاتX
شعر امروز اسفراین...

JavaScript Codes

شهر خوابيده در توي مه

جاده عريان 

و من نشسته در خيال خلوت صبح

به تماشاي کودکان بازيگوش

که بخش مي کنند

صداي خروس هاي خواب آلود همسايه را

 با سنگهاي خيال

من دلم مي خواست نگاهم بنشيند لب هر بامي

پي کالسکه افسون و سفر

سفر تا ته خوشبختي

افوس لب اين طاقچه شب در قاب است

کوچه ها دلباز

مردمان بن بست

ثانيه مي دود و غفلت مي زايد

آسمان بي وزن

سايه ها زود تر مي ميرند

من نگرانم

که زندگيم در چشمان خسته شهر

به لرزش بنشيند

چشم هايي مرده در تابوت پلک

مينگرم به غروب آفتاب خيال حزن انگيز،پشت لکه هاي آلوده

که طلوع مي کنند در حضور اين ثانيه ها

سگ ها و برج ها و ماشين ها

....و فقط نسيم لطيف آواره

آرامم خواهد کرد

من در حضور بهار متولد شده ام

آويزان شاخه هاي اميد

نشسته ام من در ايوان تپش

در حضور اين نرده هاي سپيد

چه قدر سير مي کند

طعم اين ثانيه هاي معطر حضور کودکانه من را

من دلم مي خواست

نگاهم بنشيندلب هر بامي

پي کالسکه افسون و سفر

و سفر تا نور

افسوس لب اين طاقچه شب در قاب است

نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388  توسط م دلشدگان  |