آویخت چشمان خود را بر قاب عکس قدیمی
قابی که آویز گشته بر گردن تکه سیمی
لبریز تصوی و رویا جاری حسی نهفته
یکباره گم شد در انبوه خاطرات ضخیمی
افتاده تنهای تنها در حجم خاکستری رنگ
کز کرده در انحنای کابوسها وخیمی
حجم عمیق سکوتی مفهوم گنجایشی سبز
جاری میان نگاهش کنکاشهای عقیمی
با رخوتی شاعرانه تصویرها را ورق زد
تعلیق آرامشی سرد غرق فضایی صمیمی
ناگاه گرمای دستی تصویرها را به هم ریخت
قابی که آویز گشته بر گردن تکه سیمی
لبریز تصوی و رویا جاری حسی نهفته
یکباره گم شد در انبوه خاطرات ضخیمی
افتاده تنهای تنها در حجم خاکستری رنگ
کز کرده در انحنای کابوسها وخیمی
حجم عمیق سکوتی مفهوم گنجایشی سبز
جاری میان نگاهش کنکاشهای عقیمی
با رخوتی شاعرانه تصویرها را ورق زد
تعلیق آرامشی سرد غرق فضایی صمیمی
ناگاه گرمای دستی تصویرها را به هم ریخت
نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388  توسط م دلشدگان
|
