خيلي ها بودند ، خيلي ها هم نه!
شعر هاي زيادي خونده شد كه خيلي هاشون ارزش نوشتن رو دارند، اگه بشه ميارم رو وبلاگ.
يه شعر هم مسعودخان لطفي به ما هديه كرد كه دفعه بعد مينويسم(ما قابل اين حرفها نيستيم آقا مسعود..)
خيلي ها بايد منو ببخشن آخه مجري بودم ، كلي هم سوتي دادم(يهويي شده بود آخه..)
موفق باشيد..
كه گل به جرم قشنگي به دست خار افتاد
و بلبلي كه دلـــــش از بــــــهار گلگون بود
قـــــفس به دوش گرفت و به قار قار افتاد
دلي كه از ملكـوتـــش يقــــين هــويدا بود
اســــير شك شد و در بنــــد انتــظار افتاد
كسي كه نان شبش را به خون دل مي خورد
براي گريه فـــــروشي به احتـــــكار افتاد
شـــــبان وادي ايـــــمن ز گــلّه غافل شد
عصــاي معجزه هايش به دست مار افتاد
زبان عشـــق بريدند و گوش خــود را هم
شـــــب خماري از آنجا به چشم يار افتاد
آهــــاي شـــيخ عباشوخ مفـــتي الفتوي
رســـــاله ات ز دهان شــــراب خوار افتاد
فــضول امر و به معـــروف و نهي از منكر
به عشــــق خورده گرفت و از اعتبار افتاد
" و من كه شهره ي شهرم به عشق ورزيدن "
كه از ســــــپيدي چشــــــمان روزگار افتاد
دلم پياله شـرابي است لب به لب دستت
آهــــاي حضــرت ساقي، نگاهدار ، افتاد
هر وصله ی ناجور به من می چسبد
لــب تـــر کن و یک رباعـــی تازه بگو
با قـــند لــبت چای ســخن می چسبد
آنقدر ملایم که گرم میشوم
و
تصویر
"کارگران مشغول کارند"
را
با ریتم قلبم نبض میزند
ملایم میشوم
میان لبهایت
با دور کند نگاهت میکنم و
گاه
سوزنم گیر میکند روی...
کارگران تند تند پتک میشوند
و
سنگ...صدایت خراش برمیدارد
(دارد تصویر حساس میشود)
ناگهان لبهایت فاصله میگیرند
سنگ شکسته میشود
و
کارگران
آب را تعارف...دکمه های پیراهنت
بسته میشود
کفش هایت راه میروند
تصویر روی دور تند
ومن که کنترلم را از دست داده ام
جایت در شلوغی تصویر
( ) خالی میشود
من می ایستم و
کارگران سوت میکشند
مرد سنگی
شاعر نمی شود
بیهوده در این حجم سرد
دل نبند
که سال هاست سنگلول هایش
به هیبت هیچ شعری نلرزیده است
دهان این مجسمه را
کسی به بوسه ای نگشوده است
شاعر سنگی
عاشق نمی شود
پیامبر مغبون عصر چند شنبه
معجزه نکن
که در خرابه های مرتفع این شهر
تندیس شاعر
درسمایه ی کودکانی است
که باید عبوس بزرگ شوند