چی میخوای دیگه از جونم نده اینقد منو آزار
همه درساشونو خوندن الان ریلکس ریلکسن
ولی یادت نمیذاره منم انجام بدم یک کار
تو که نیستی نمی بینیم،ولی می بینمت هر خط
و با نا چاری اسمت رو می نویسم با این خودکار
به خود قول میدم هی دیگه نمی ذارم بیای یادم
و تو می شکنی این قول و نه یه بار و دو بار، صد بار!!!
عزیزم قربون شکلت ،برو، من امتحان دارم
اگه بازم بیای اینور می کوبم سر رو به دیوار
شهر خوابيده در توي مه
جاده عريان
و من نشسته در خيال خلوت صبح
به تماشاي کودکان بازيگوش
که بخش مي کنند
صداي خروس هاي خواب آلود همسايه را
با سنگهاي خيال
من دلم مي خواست نگاهم بنشيند لب هر بامي
پي کالسکه افسون و سفر
سفر تا ته خوشبختي
افوس لب اين طاقچه شب در قاب است
کوچه ها دلباز
مردمان بن بست
ثانيه مي دود و غفلت مي زايد
آسمان بي وزن
سايه ها زود تر مي ميرند
من نگرانم
که زندگيم در چشمان خسته شهر
به لرزش بنشيند
چشم هايي مرده در تابوت پلک
مينگرم به غروب آفتاب خيال حزن انگيز،پشت لکه هاي آلوده
که طلوع مي کنند در حضور اين ثانيه ها
سگ ها و برج ها و ماشين ها
....و فقط نسيم لطيف آواره
آرامم خواهد کرد
من در حضور بهار متولد شده ام
آويزان شاخه هاي اميد
نشسته ام من در ايوان تپش
در حضور اين نرده هاي سپيد
چه قدر سير مي کند
طعم اين ثانيه هاي معطر حضور کودکانه من را
من دلم مي خواست
نگاهم بنشيندلب هر بامي
پي کالسکه افسون و سفر
و سفر تا نور
افسوس لب اين طاقچه شب در قاب است
باغي کوچک براي تو
چراغي کوچک براي من
دريچه اي براي تو
تا بامهاي غرور دنيا را
از آن به تحقير بنگري
و کوچه اي براي من
تا مرا
_هنگام کز پائيز برمي گردم_
با چهره اي از خاکستر و ابر
به خاطر بياوري
از ابرها
از ابرهايي ،که از چشمهاي تو برخاسته اند
وز نارنجهايي
که در شادي شبانه غمناکت
سوسو مي زنند
پيداست
با پاچين پر چيني از دريا
تابستاني فرا خواهد آمد
ما در درون يک سيب به هم خواهم رسيد
و من
همه واژه هاي سرگردانم شعر خواهند شد
و پرنده ها تو را به من و مرا به تو
تبريک خواهند گفت
نام مرا مباد فرياد کني در باد
که باغي
در گلوي تو منفجر خواهد شد
و بوي گل محمدي
همه جهان را پر خواهد کرد
به تو دل داده بودم خواب بودی
برای جان سپردن زیر پایت
گلم، آماده بودم خواب بودی
تگرگ مي زند بر ترک زندگيم تبر
من پر از تبرم
وزندگيم پرترک
من ،درخت،تبر،تن ،تنهائي ،تن دادن
تن به تنهائي، تن دادن
تا چشم بگذاری
جهان پشت سرت پنهان خواهد شد
تا هیچ وقت پشتت را خالی نکرده باشد
با تــيك وتـاك ثـانـــيه تكرار ميشوند
بدبخت هاي قصّـه نويسـندگان خود
مثــل تـناوبند نـمــــــودار ميشوند
ضحّاك هاي قصـّه به خونخواهي خدا
خود با درفـش كاوه پديدار ميشوند
پيغمبران ابـرهه مبـــــعوث ميشوند
وقـتي پرندگان بلا ســـــــار ميشوند
سربازهاي خسته ي شطرنج زندگي
در كيش ومات حادثه احضار ميشوند
حالا كه قبل مرگ رگ و استخوان شديم
سگ هايشان ز ديدن مــا هـار ميشوند
«ايمــان بـياوريم به آغاز فصـــــــلِ سرد»
وقـتي كه صاحبان عصـا مار مي شوند
موسـايِ سامراوشِ سـامراي ســـــتيز
گوســاله هاي توطئه پروار مي شــوند
مردان سينه خـيز به آيين احتــــــــياط
تنـها به جرم عشق تو بر دار ميشوند
ما يك مثلثّيم خدا رﺃس سـوّم اســـت
اين دو به سمت و سوي تو بردار ميشوند
حالا خودت بيا غزلت را تـمـــــــام كن
حــالا كه شـاعران تو انكار مـــيشوند
بي تو تــماﻣﻰ افراد نســل بـــــــــــعد
در حجــم اين سـياهه گرفتار ﻣﻰشــوند
