بوی مرده
مرگ را لگد کرده است این
پوتین
که نداشتم
کسی خشمش را از زاویه چشمانم
در حلقوم تفنگ نمی ریخت
سلامی آتشناک
به مردی که روبرویم ایستاده
افتاده
مرده
بوی باروت می دهد این مرد سینه چاک
من
ایستاده
پوتین هایم نرم
فرو می روند در این جنازه
که نه
ایستاده
افتاده
مرده
مرگ را لگد کرده این پوتین
که نداشتم..
کرده است مرد قافیه های همیشه صبح
دیشب که ساز شعر در این شهر کوک بود
شاعر شدیم در تپش یک قصیده صبح
در کوچه باد وزن افاعیل می وزید
آهنگ کوچ قافله ای نو رسیده صبح
شاعر کنار پنجره با ما وداع کرد
پر زد به سمت خلوت ناب سپیده صبح
از پرده ی خیال خیابان کنار رفت
عابر که در خیال خودش هم ندیده صبح
طوفان شبی به خلوت یاران سرک کشید
زان پس خیال خاطر خوبان خمیده صبح
شاعر به احترام دل خود سکوت کن
اکنون که در مزار دلت آرمیده صبح
غروب بود و کلاغ
و درختان خشکیده ی گردو
سراغش را که گرفتم
تابوتی نشانم دادند
بر شانه مردان
و غرق در شیون زنان
پشت سرم
تصویری رنگ پریده از روزهای رفته
روبرویم
سنگینی تلخ تابوتی بر شانه هایم
بچه که بودم
تنها آرزویم
بزرگ شدن بود
تا دیگر حسرت کندن یک سیب
بی زور چند پاره آجر
در دلم نماند..
بزرگ شدنم به
خشکیدن درخت نمی ارزید...
