تبليغاتX
شعر امروز اسفراین...

JavaScript Codes

پوتین هایم بوی جنازه می دهند

بوی مرده

مرگ را لگد کرده است این

پوتین

که نداشتم

کسی خشمش را از زاویه چشمانم

در حلقوم تفنگ نمی ریخت

سلامی آتشناک

به مردی که روبرویم ایستاده

افتاده

مرده

بوی باروت می دهد این مرد سینه چاک

من

ایستاده

پوتین هایم نرم

فرو می روند در این جنازه

که نه

ایستاده

افتاده

مرده

مرگ را لگد کرده این پوتین

که نداشتم..

نوشته شده در  یکشنبه 18 شهریور1386  توسط م دلشدگان  | 


در پشت قاف قافیه ی یک غزل غروب

کرده است مرد قافیه های همیشه صبح

دیشب که ساز شعر در این شهر کوک بود

شاعر شدیم در تپش یک قصیده صبح

در کوچه باد وزن افاعیل می وزید

آهنگ کوچ قافله ای نو رسیده صبح

شاعر کنار پنجره با ما وداع کرد

پر زد به سمت خلوت ناب سپیده صبح

از پرده ی خیال خیابان کنار رفت

عابر که در خیال خودش هم ندیده صبح

طوفان شبی به خلوت یاران سرک کشید

زان پس خیال خاطر خوبان خمیده صبح

شاعر به احترام دل خود سکوت کن

اکنون که در مزار دلت آرمیده صبح

 

نوشته شده در  یکشنبه 18 شهریور1386  توسط م دلشدگان  | 


پشیمان که برگشتم

غروب بود و کلاغ

و درختان خشکیده ی گردو

سراغش را که گرفتم

تابوتی نشانم دادند

بر شانه مردان

و غرق در شیون زنان

پشت سرم

تصویری رنگ پریده از روزهای رفته

روبرویم

سنگینی تلخ تابوتی بر شانه هایم

نوشته شده در  یکشنبه 18 شهریور1386  توسط م دلشدگان  | 


بچه که بودم

تنها آرزویم

بزرگ شدن بود

تا دیگر حسرت کندن یک سیب

بی زور چند پاره آجر

در دلم نماند..

بزرگ شدنم به

خشکیدن درخت نمی ارزید...

نوشته شده در  یکشنبه 18 شهریور1386  توسط م دلشدگان  |