پنجره
یعنی
هنوز فرصت هست
میان فاصله هامان هنوز دیوار ست
که تا نهایت آن
میتوان
پنجره کشید...
یعنی
هنوز فرصت هست
میان فاصله هامان هنوز دیوار ست
که تا نهایت آن
میتوان
پنجره کشید...
نوشته شده در چهارشنبه 24 خرداد1385  توسط م دلشدگان
|
مثل عاشقها که میگریی
خنده ام میگیرد
اعتراف کن که
بلد نیستی...
خنده ام میگیرد
اعتراف کن که
بلد نیستی...
نوشته شده در چهارشنبه 24 خرداد1385  توسط م دلشدگان
|
حتی ستاره نام شما را صدا نکرد
خورشید را به خانه تان آشنا نکرد
مثل همیشه ساعت نمناک زندگی
فکری برای بستن زخم شما نکرد
گفتید شانه های زمین بی تحمل است
اما کسی به حرف شما اعتنا نکرد
وقتی که رنگ و روی زمین زرد زرد شد
کاری خدایتان نتوانست یا نکرد
خورشید را به خانه تان آشنا نکرد
مثل همیشه ساعت نمناک زندگی
فکری برای بستن زخم شما نکرد
گفتید شانه های زمین بی تحمل است
اما کسی به حرف شما اعتنا نکرد
وقتی که رنگ و روی زمین زرد زرد شد
کاری خدایتان نتوانست یا نکرد
نوشته شده در چهارشنبه 24 خرداد1385  توسط م دلشدگان
|
مهر دل من مدام ارزانیتان
عمری که شود به کام ارزانیتان
پیدا نشدآن هدیه که هم شان شماست
یک دسته گل سلام ارزانیتان
عمری که شود به کام ارزانیتان
پیدا نشدآن هدیه که هم شان شماست
یک دسته گل سلام ارزانیتان
نوشته شده در چهارشنبه 24 خرداد1385  توسط م دلشدگان
|
ناخن تیشه
بیستون سینه
بر بیستون سینه می کوبیم
ناخن تیشه ام را من فرهاد
حک می شود نقش داغ شیرین بر سینه
این کوه تلنبار از درد
تاب می آورد زخمی شدن را چون گذشته
دیگر روز - فردا
آنروز که خاک شده ام من فرهاد
نقشی
فقط نقشی
از عشق میماند
بر بیستونی دیگر
بیستون سینه
بر بیستون سینه می کوبیم
ناخن تیشه ام را من فرهاد
حک می شود نقش داغ شیرین بر سینه
این کوه تلنبار از درد
تاب می آورد زخمی شدن را چون گذشته
دیگر روز - فردا
آنروز که خاک شده ام من فرهاد
نقشی
فقط نقشی
از عشق میماند
بر بیستونی دیگر
نوشته شده در چهارشنبه 24 خرداد1385  توسط م دلشدگان
|
ای در سر تو نشان ویرانی عشق
سوز نفست شرح پریشانی عشق
زلفان گره خورده ی ویرانگر تو
خود آینه ی بی سرو سامانی عشق
وقتی که به وادی طلب افتادم
حتی نشدم طفل دبستانی عشق
یکبار به خاطر تسلای دلم
گفتم که روم دمی به مهمانی عشق
افسوس که با حضور آتشبارت
چون مهر فنا شدی به پیشانی عشق
نوشته شده در دوشنبه 15 خرداد1385  توسط م دلشدگان
|
تعارفی از دهن افتاده
سفره ای مشرف به سیری
و خمیازه ای در خلا
***
رویاها کنار بشقاب جا ماند
دستان خیسش را آویخت
و برای اولین سرزده
گرسنه ماند
..............................
بهم گفت:تا به حال دلت را شکسته ام
گفتم نه تا دلش نشکند!
...........................................
کاش عاشق کسی شویم که دلش آنقدر بزرگ باشد
که برای اینکه بخواهیم خودمان را توی دلش جا کنیم
مجبور نشویم خودمان را کوچک کنیم!
سفره ای مشرف به سیری
و خمیازه ای در خلا
***
رویاها کنار بشقاب جا ماند
دستان خیسش را آویخت
و برای اولین سرزده
گرسنه ماند
..............................
بهم گفت:تا به حال دلت را شکسته ام
گفتم نه تا دلش نشکند!
...........................................
کاش عاشق کسی شویم که دلش آنقدر بزرگ باشد
که برای اینکه بخواهیم خودمان را توی دلش جا کنیم
مجبور نشویم خودمان را کوچک کنیم!
نوشته شده در دوشنبه 15 خرداد1385  توسط م دلشدگان
|
محتاج دوایی که نباید می شد
آن حال و هوایی که نباید می شد
ای کاش که آهسته شبی جان می داد
نفرین به دعایی که نباید می شد
..........................................
حیاوشرم چنگم را شکستند
سبوی سبزرنگم را شکستند
کج اندیشان و بد خواهان نامرد
گل خوب و قشنگم را شکستند
آن حال و هوایی که نباید می شد
ای کاش که آهسته شبی جان می داد
نفرین به دعایی که نباید می شد
..........................................
حیاوشرم چنگم را شکستند
سبوی سبزرنگم را شکستند
کج اندیشان و بد خواهان نامرد
گل خوب و قشنگم را شکستند
نوشته شده در دوشنبه 15 خرداد1385  توسط م دلشدگان
|
