تبليغاتX
شعر امروز اسفراین...

یا شعر بخوانید یا بنویسید

سنگي از دستان تو مدت هاست
آرامش اين برکه را نمي آشوبد
بي تو کنايه ها شيشه هاي خانه ام را شکسته اند
ازديواري که اندازه ي نردبان ها کوتاه است
چه شبها که سارقاني از جنس تو
افکارم را
پا برهنه تا سر اين کوچه مي برند
و تا صبح زير همان تير چراغ که مي داني
قدم مي زنم
گاهي به داستان زندگيم فکر مي کنم
و علامت هاي سوالي که به قد کوتاهي ذهنم دهن کجي مي کنند
آيا از پنجره هاي اين خانه که نگاهم مي دارند
تا آن تير چراغ که نگاهت نمي تواند داشت
ابتدا و انتهاي دنيا معلوم نيست !؟
بي سنگ
بي دست
کنار همين برکه بايست
و به سيب هاي نچيده مان فکر کن
و اينکه فردا براستي
چقدر شبيه تو از خواب بيدار مي شوم
 

+ تاريخ جمعه 7 بهمن1390ساعت 22:39 نويسنده |

پاییز بود شوکا یا زمستان؟

خوب یادم نیست

تو رفتی در یک سه شنبه  ، یا چهارشنبه بی تفاوت

و من روزها و هفته ها ، با چتر یا بی چتر

راه میرفتم زیر بارانی که بند آمده بود

روی برگ ها و شاید برف ها

که تب داشتند و آب میشدند

و من اندوه تمام این سالها را

به ورق پاره های دفترم می سپردم

و با تمام این خاطرات می آمیختم

امروز تمام شعر هایم پا به ماهند

چقدر حس خوبیست این شاعری

شوکا...

+ تاريخ شنبه 17 دی1390ساعت 23:49 نويسنده |

بودنت

مهتابي ست در شبهاي سياه

كه از گلي سرخ بازتاب مي كند

و نبودنت

كودكي ست در زمستان

كه از نداشتن دستكش

درون خود مچاله است.

+ تاريخ چهارشنبه 7 دی1390ساعت 20:14 نويسنده |

شاید رسیده  به این خانه پای تو

یا نه ,پریده دلم در هوای تو

سیمرغ های خیالت نشسته اند 

امشب کنار خیالم به جای تو

گفتم بهانه نکن دیر می شود

دل دل نمی کند آن دل برای تو

بت های خانه ی من را شکسته ای 

باید دوباره بمیرد ,خدای تو

گفتی مرا به خودت مبتلا نکن

باور نمی کنی شده ام مبتلای تو

نفرین به جای محبت سزای من

عشقی به وسعت دنیا, سزای تو

امشب دوباره گناهی نوشته ام

بی شک رسیده به این خانه پای تو

+ تاريخ یکشنبه 4 دی1390ساعت 1:43 نويسنده |

هر روز كه اين خانه سياه تر ميشود

پير مردماني باكره

از گورهاي كهنه اشان برميخيزند

تا در تلاطم يك هم آغوشي بي اعتبار

با كودكان شرور قبيله ي مسلكي اشان

يك فنجان شقاوت بنوشند

به اعتقاد همه ي آن ها

در انتهاي همه ي آن سال هايي كه وا مانده اند

بزرگ مردي

 از گوري تازه خواهد برخواست

و با تمام شكل و شمايل مشرقي اش

 با يك دختر

 از نسلي سوخته وصلت خواهد كرد

و چشم جهان

از اضطرابشان

پر خواهد شد

اين

قصه ايست

كه بي تامل يك فنجان شقاوت

در رگ هاي مغزي اين قبيله رسوخ كرده است

و مردمان اين قبيله هنوز

با اضطراب اين فرسودگي

صبح ها متولد ميشوند و

شب ها آسوده ميميرند

آهاي

آقاي من در آوردي شعرهاي تكراري

جواب سوال هايت

در اين سياه خانه يافت نميشود

به فال قهوه اتكا نكن

شايد سهم تو هم

مانند همه ي اين مرگ زده ها

يك گور كهنه باشد

شايد هم....

+ تاريخ یکشنبه 4 دی1390ساعت 1:41 نويسنده |

در شهر اگر برایمان جا می بود

بزم من و تو همیشه برپا می بود
 
ای کاش که هر لحظه ی بودن با تو
 
مانند شب بلند یلدا می بود

+ تاريخ یکشنبه 4 دی1390ساعت 1:39 نويسنده |

 سرشارم از نگاه تو در انتهای راه

یعنی بخوان تمام دلم را از این نگاه


مغرور  کوهسار   پلنگانه ام    بیا

آهوتر از ختن به شکار شکوه ماه


آبی بزن به صورت گنجشکهای صبح 

رنگی بپاش روی کلاغان رو سیاه


 شادم کن از ترانه و لبخند و خاطره

مستم کن از دقایق زیبای گاه گاه!


 وحشی تر از جنون رسیدن به ساحلم

چون موجهای سرکش آغاز صبحگاه

+ تاريخ جمعه 2 دی1390ساعت 8:36 نويسنده |