تبليغاتX
شعر امروز اسفراین... example:

Top Java Script in منتظریم . مجتمع فرهنگی و هنری: چهارشنبه 5 .3 الی5.5
یا شعر بخوانید یا بنویسید
با سلام

مدتی بود به روز نکرده بودم و

گله ها زیاد شده بود ..

با عرض پوزش و با تقدیم چند شعر جدید برای قبول معذرت خواهی ..

پایدار باشید..

+ تحریر شد  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 19:13  به قلم م دلشدگان  | 

دور

مثل عکس پدر بزرگ

سیاه سفید می شوی

و من در اندیشه ات

چای را سر می کشم

و پشت افکارم داغ می شوم

 

لعنت به این حافظه

(چشمانت چه رنگی بود ؟)

+ تحریر شد  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 19:12  به قلم م دلشدگان  | 

سکوت خانه های سیاه جدول

کلماتی که از هم جدا می شوند

جرات را تکه تکه کرده اند

و مرا در دوئل با سئوال آخر

دست بسته رها کرده اند

پرچمی بلند شد

سپید رو به او

سیاه رو به من

+ تحریر شد  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 19:9  به قلم م دلشدگان  | 

بودنم را سفید می شوم..

وقتی جمعه به خاطر آمدنت سبز می شود..

می آیی و من سرخ می شوم ..

به خاطر ..

+ تحریر شد  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 19:6  به قلم م دلشدگان  | 

چه غمگین سروده شدیم

بر غروب غمگین این شهر

و چه بی صدا

درد می کنیم

و

زندگی می کشیم..

+ تحریر شد  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 19:4  به قلم م دلشدگان  | 

با سلام ..

انجمن شعر جوان اسفراین در نظر دارد به مناسبت شب یلدا

شب شعر یلدا

را برگزار نماید.

علاقمندان می توانند روز پنج شنبه (۲۹/۹/۸۶) - مجتمع فرهنگی اداره ارشاد

حضور داشته باشند.

 

 

+ تحریر شد  شنبه 24 آذر1386ساعت 10:57  به قلم م دلشدگان  | 

 

قیصر امین پور درگذشت

 

شاعر  بود  و بزرگوار .

به خاطرش :

 یک دقیقه سکوت کنید ..

یک صلوات بفرستید..

یک شعر بخوانید ..

یا هر کاری که به نظرتان ارزش اورا دارد ..

+ تحریر شد  پنجشنبه 10 آبان1386ساعت 7:44  به قلم م دلشدگان  | 

پوتین هایم بوی جنازه می دهند

بوی مرده

مرگ را لگد کرده است این

پوتین

که نداشتم

کسی خشمش را از زاویه چشمانم

در حلقوم تفنگ نمی ریخت

سلامی آتشناک

به مردی که روبرویم ایستاده

افتاده

مرده

بوی باروت می دهد این مرد سینه چاک

من

ایستاده

پوتین هایم نرم

فرو می روند در این جنازه

که نه

ایستاده

افتاده

مرده

مرگ را لگد کرده این پوتین

که نداشتم..

+ تحریر شد  یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 17:4  به قلم م دلشدگان  | 

در پشت قاف قافیه ی یک غزل غروب

کرده است مرد قافیه های همیشه صبح

دیشب که ساز شعر در این شهر کوک بود

شاعر شدیم در تپش یک قصیده صبح

در کوچه باد وزن افاعیل می وزید

آهنگ کوچ قافله ای نو رسیده صبح

شاعر کنار پنجره با ما وداع کرد

پر زد به سمت خلوت ناب سپیده صبح

از پرده ی خیال خیابان کنار رفت

عابر که در خیال خودش هم ندیده صبح

طوفان شبی به خلوت یاران سرک کشید

زان پس خیال خاطر خوبان خمیده صبح

شاعر به احترام دل خود سکوت کن

اکنون که در مزار دلت آرمیده صبح

 

+ تحریر شد  یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 17:2  به قلم م دلشدگان  | 

پشیمان که برگشتم

غروب بود و کلاغ

و درختان خشکیده ی گردو

سراغش را که گرفتم

تابوتی نشانم دادند

بر شانه مردان

و غرق در شیون زنان

پشت سرم

تصویری رنگ پریده از روزهای رفته

روبرویم

سنگینی تلخ تابوتی بر شانه هایم

+ تحریر شد  یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 17:0  به قلم م دلشدگان  | 

بچه که بودم

تنها آرزویم

بزرگ شدن بود

تا دیگر حسرت کندن یک سیب

بی زور چند پاره آجر

در دلم نماند..

بزرگ شدنم به

خشکیدن درخت نمی ارزید...

+ تحریر شد  یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 16:58  به قلم م دلشدگان  | 

سلام

روز 24 مرداد در اسفراین جشنواره ی شعر شهر برگزار میشه.

امسال انگار با همیشه فرق داره ، از شعرا و مهمانها گرفته تا بودجه ی

جشنواره .

قول نوشتن تمام شعرها رو میدم.

+ تحریر شد  پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت 0:15  به قلم م دلشدگان  | 

اینجا که تو نیستی خدا مطمئن نیست

اینجا همیشه شده برای همه

یک غیر همیشه برای فقط می خواهم

فرشته نشو ، فرشتگی نمی دانم

هنوز مانده که بدانم تا کجای مرا صاحبی

لبهایت قانون نمی فهمد

می خواهم برای تو رعایت نکنم

شاید دستهای تو به گرمای تنم مجاز شد

شاید دستهای من به شانه های تو قانونمند

نمی دانم

چشمهایت قیامت کرد

توی چشمهای من دل میزنی

من تا روز قیامت زنده مانده ام

بوی سیب می دهی

مومن تو شدم شیطان

تماشا کن

بوی سیب گرفته ام...

+ تحریر شد  پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت 0:12  به قلم م دلشدگان  | 

اعصابت را در شلوغی خیابان پرت می کردی

قیافه ات چرت می زند

روی بعد از ظهر خرداد

سند منسوخ بایگانی شرف دارد

 به تو که امضا نشده ای

در می چرخد

 روی پاشنه ی کفشهای مادرت

من درک می کند

 تنظیم ناموزون دستان تو

 و نبض جهان را

 من ترا ازستون نیازمندیهای روزنامه ها نیافته

 روزنامه تیر می کشد

 توی سرت

 دکتر

 خاصیت قفس اینست

 پرنده می داند

من آپدیت می شود ..

+ تحریر شد  شنبه 16 تیر1386ساعت 11:24  به قلم م دلشدگان  | 

 

زنگ هندسه
اقلیدوس
غرق در قضیه
در حدود زاویه نگاهم
سخت ماند
اثبات نمی شوم

+ تحریر شد  پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت 16:44  به قلم م دلشدگان  | 


خیز تا قامت شمشاد ترک بردارد
جسم شلاق وش باد ترک بردارد
آتش دلهره انگیز بیفتد در شهر
روح عصیانگر افراد ترک بردارد
رنج انسان که سبکتر شده اش پندارند
آنقدر هست که فولاد ترک بردارد
کاوه تا هست غم تیشه شکستن نخورم
ترسم اینست که فرهاد ترک بردارد
+ تحریر شد  پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت 16:44  به قلم م دلشدگان  | 


مادر بزرگ همیشه میگفت
پائیز که میرسد
برگهای زرد بی پناه
زیر قدمهای رهگذران
تحقیر میشوند
پائیز که از راه می رسید
همیشه مواظب بودم
مادربزرگ را لگد نکنم
+ تحریر شد  پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت 16:43  به قلم م دلشدگان  | 

 

و عزرائیل از پشت پرچین کبوتران خواب می آید
و روح مشکوک
مردی
که کرم زرد آلو خورده بود
را می دزدد
و به شاخه ای خشک
از درخت برزخ آویز میکند

+ تحریر شد  پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت 16:43  به قلم م دلشدگان  | 


با آنکه میدانم هرگز به تو نمی رسم
پاهایم را بر رد پایت می کوبم
میخواهم ثابت کنم که بوده ای
+ تحریر شد  پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت 16:43  به قلم م دلشدگان  | 

تصویرم لکه دار شد
لکه های مدامی که سیاهم کرد
دوام آوردنم سخت شده
از نقطه به خط
نه
صفحه شدی
صفحه ی سیاه و تاریک
..

امروزها خاطراتن تمام سیاه پوشند
من لکه دار شدم
و تو
در امتداد خطی که نبودی
سفید رفتی
صاف و آرام
بی هیچ شکستگی

مادرم
سیاهی
 تخت من
صفحه مشکی
و قلبی که
یک خط سفید
با بوق ممتد شد
..

+ تحریر شد  پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت 16:42  به قلم م دلشدگان  | 

اشتباهی در نوشتن شعر آقای بهنام فر بود که از ایشان
عذر میخواهیم...
با یک شعر دیگه از این عزیز در خدمتتونیم:

هر چند که زیرک و ملوسی ای زن

لبخند بزن چرا عبوسی ای زن

بیهوده به کوچه ی علی چپ زده ای

باید که لب مرا ببوسی ای زن

+ تحریر شد  پنجشنبه 21 دی1385ساعت 23:48  به قلم م دلشدگان  | 

وقتی که خراب می شوی زیباتر

از جام شراب می شوی زیباتر

هنگام بگو مگو شدن با چشمت

در پشت نقاب می شوی زیباتر

از شمع فروزانتری و مجنونتر

پیوسته مذاب می شوی زیباتر

وقتی که سوال میکنم زیبایی

هنگام جواب میشوی زیباتر

گاهی پی یک بهانه هستی گاهی

لبریز طناب می شوی زیباتر
+ تحریر شد  پنجشنبه 21 دی1385ساعت 23:46  به قلم م دلشدگان  | 

اجبار نمی کنیم شاید باشد

انکار نمی کنیم شاید باشد

هر چند که مثل روز روشن شده است

اصرار نمیکنیم شاید باشد

 

 

 

 

بايد برويم٬تا کجا ٬روشن نيست

شیطان بشویم یا خدا ،روشن نیست

یک راه دراز و چادر شب در پیش

این راه برای تو و ما روشن نیست

+ تحریر شد  پنجشنبه 21 دی1385ساعت 23:40  به قلم م دلشدگان  | 

:تقديم به  
سالهاست که اين تاريخ لعنتي تکرار ميشود
در اين کوير
نت هاي زير که زير آوار ماندند
و نت هاي بم که
سقفهاي تهران را
محکم کردند

 

+ تحریر شد  پنجشنبه 21 دی1385ساعت 23:27  به قلم م دلشدگان  | 

بقیه اش هم تو طول هفته میرسونم...

قول قول

+ تحریر شد  پنجشنبه 21 دی1385ساعت 0:16  به قلم م دلشدگان  | 


زنی از بلند جای پرتگاه
به درون دره نگاه می کند
و پژواک جیغی که نکشیده
با صخره های ذهنش بر خورد میکند
اما
...
بعضی ها گرفتار یک نطفه اند
یک تنه
هزار شاخه
تا انتها
و
روی هر کدامشان
لانه ی گنجشکی
دستت برسد به هر تخمی
گنجشک پر
همه ما وقتی از شکم مادر در آمدیم
فهمیدیم
اولین راه زندگی کردن فریاد است
و تو
یک درخت پرنده ی عاشق پر


 

+ تحریر شد  پنجشنبه 21 دی1385ساعت 0:15  به قلم م دلشدگان  | 

پیمان دل گلادیاتورها مرگ است
همکار عزیز سناتورها مرگ است
بر چرخه تاریخ دلم می سوزد
پایان تمام دیکتاتورها مرگ است


دنبال تو گشته بود آنروز غروب
با دسته گلی کبود آنروز غروب
آنگاه که یکباره تو را پیدا کرد
دل تو دلش نبود آنروز غروب

+ تحریر شد  پنجشنبه 21 دی1385ساعت 0:14  به قلم م دلشدگان  | 

از وقتی صدایش را بریدند دیگر حرف نمی زند-
کسانی که نونشان توی روغن است چربی خونشان بالاست-
تند ترین حرفهایم را وقتی زدم که فلفل خورده بودم-
وقتی تابلوی پارک ممنوع را جلوی پارک زدند هیچ کس پارک نرفت-

 

 


 

+ تحریر شد  پنجشنبه 21 دی1385ساعت 0:14  به قلم م دلشدگان  | 

زیبا در نمی آید
هر چه درخت می کشم
تیرهای چراغ برق را بلدم بکشم و آنتن ها را
راستی کلاغ را هم بلدم یکدست مشکی کنم

 

 

لازم نیست گریه کنی
فقط کافیست ساعت مچی ام را ببینی
تا به تو بگوید
چقدر د نبال ایستادن دویده ام

 

+ تحریر شد  پنجشنبه 21 دی1385ساعت 0:13  به قلم م دلشدگان  | 


هی با تو ام
عروسک خیمه شب بازی
ببین کجای زندگی ام ایستاده ای
درست   روی قلب تپنده 18 سالگی ام راه میروی
انگار نه انگار
که من
سر بازی با تو را ندارم
این روزها
حوصله ام که بماند
خودم را از یاد برده ام
ترا که دیگر یادم نیست
...!بماند

پریروز
آخرین ساعتم را
به تنها کلاغی که هنوز روبرویم نشسته
فروختم
که شاید نذرم قبول
هیچوقت برنگردی
تف بر تو که تمام حوصله ام را
یکجا سر کشیده ای
هی با تو ام
عروسک خیمه شب بازی
تف ...؟


 

+ تحریر شد  پنجشنبه 21 دی1385ساعت 0:12  به قلم م دلشدگان  |